? ليلي، تشنه تر شد
ليلي گفت: امانتي ات زيادي داغ است. زيادي تند است.
خاکستر ليلي هم دارد مي سوزد، امانتي ات را پس مي گيري؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس مي گيرم.
ليلي گفت: کاش مادر مي شدم، مجنون بچه اش را بغل مي کرد.
خدا گفت: مادري بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بي بهانه عاشقي، تو بي بهانه مي سوزي.
ليلي گفت: دلم زندگي مي خواهد، ساده، بي تاب، بي تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بي من مي ميري...
ليلي گفت: پايان قصه ام زيادي غم انگيز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پايان قصه ام را عوض مي کني؟
خدا گفت: پايان قصه ات اشک است. اشک درياست؛
دريا تشنگي است و من آبم، تشنگي و آب. پاياني از اين قشنگتر بلدي؟
ليلي گريه کرد. ليلي تشنه تر شد.
خدا خنديد.
درجزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند: شادي- غم- غرور-عشق و...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.
همه ساکنين جزيره قايقهايشان را آماده وجزيره را ترک مي کردند.
اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرومي رفت عشق از ثروت که با قايق با شکوهي جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:
"آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بيايم!"
غم با صداي حزن آلود گفت:
"آه عشق من خيلي ناراحت هستم.احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادي بود که صداي او را نشنيد.
آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:
"بيا عشق تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد.
وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله اي روي شن هاي ساحل بود رفت و از او پرسيد:
"آن پير مرد که بود؟"
علم پاسخ داد:
"زمان"
عشق با تعجب پرسيد:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه اي زد و گفت:
"زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است......."
مي انديشم زندگي روياييست و بال و پري دارد به اندازه عشق....بيانديش اندازه عشق در زندگيت چقدر است؟در کجاي زندگيت است؟ ..دلم به حال عشق مي سوزد.چرا سالهاست کسي را عاشق نديدم؟.....مگر نمي دانيم براي هر کاري عشق لازم است
رهگذري ارام از کنارم مي گذرد و بدون حس عشق مي گويد : صبح بخير.... صدايش در صداي باد گم مي شود و به گوش قلبم نمي رسد.
زمان مي گذرد و در انتهاي راه مي فهمي چقدر حرف نگفته در دل باقي ماند ,حرفهايي که مي توانست راهي به سوي عشق باشد.
حرفهاي ناتمامي که در کوچه هاي بن بست زندگي اسيرند.ناگهان لحظه غربت مي رسد و تو در ميابي که چقدر زود دير شده.
به تکاپو مي افتي...در غربت بيابان ,در کوچ شبانه پرستوها, در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق مي گردي.
دير شده خيلي دير.
هر روز دوست داشتن را به فردا مي انداختي و حالا مي بيني ديگر فردا يي وجود ندارد.
سالها چشمت را به رويش بسته بودي و نمي دانستي و يا شايد نمي فهميدي.
امروز حرف حقيقت را باور مي کني ...اما افسوس که خيلي زودتر از انچه فکر مي کردي دير شده
آن کس که لذت يک روز زيستن و عاشق بودن را تجربه کنه ، انگار که هزار سال زيسته و آنکه امروزش رو قدر نميدونه ، هزار سال هم به کارش نمي آد
اگه بگن يه روز واسه زندگي کردن فرصت دارين اگه اعلام کنن دنياداره تموم ميشه تمام خطوط تلفن اشغال ميشه واسه دوستت دارم گفتن ها يعني در آخرين لحظات تازه به اون کسي که دوستش داريم ابراز علاقه ميکنيم
در همان يک روز دست بر پوست درخت مي کشين... روي چمن ميخوابين .... کفش دوزک ها رو تماشا ميکنين....سرتونو را بالا ميگيرين ... و ابرها را ميبينين ...انگار که بار اوله اون هارو ميبينين و به آنهائي که نميشناسين سلام ميکنين ...غصه نبايد بخورين ...وگرنه همين يه روز رو هم با غصه خوردن از دست ميدين ....
شما در همان يک روز آشتي ميکنين ومي خندين مي بخشين....تازه ميفهمين عاشق بودين و نميدونستين ...اين قدر که غرق در زندگي بودين هيچوقت نه به کسي محبت کردين و نه اجازه محبت کردن رو به کسي دادين....
دلم ميسوزه واسه آدم هايي که هميشه در فردا زندگي ميکنن به خيال داشتن عمر نوح....
دشت ها آلوده ست
در لجنزار ، گل لاله نخواهد روئيد
در هواي تعفن آواز پرستو به چه کارت مي آيد؟
فکر نان بايد کرد
و هوايي که در آن
نفسي تازه کنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کين پوشانده است
هيچکس فکر نکرد
که در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشتند
که چرا سيمان نيست
و کسي فکر نکرد
که چرا ايمان نيست
و زماني شده است
که به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست
**مصدق**
عصر ما ، عصر فريبِ ، عصر اسم هاي غريبه
عصر پژمردن گلدون ، چترهاي سياه تو بارون
شهر ما سرش شلوغه ، وعدهاش همه دروغه
آسموناش پر دودِ ، قلب عاشقاش کبودِ
کاش تو قحطي شقايق بشينيم توي يه قايق
بزنيم دل رو به دريا ، من و تو تنهاي تنها
خونه هامون پرِ نرده ، پشت هر پنچره پرده
قفسا پر پرنده ، لباي بدون خنده
چشما خونهء سواله ، مهربون شدن محاله
نه براي عشق ميلي ، نه کسي به فکرِ خيلي
کاش تو قحطي شقايق بشينيم توي يه قايق
بزنيم دل رو به دريا من و تو تنهاي تنها
اونقدر ميريم که ساحل از من و تو بشه غافل
قايق رو با هم ميرونيم ، اونجا تا ابد مي مونيم
جايي که نه آسمونش ، نه صداي مردمونش
نه غمش ، نه جنب و جوشش ، نه گلاي گل فروشش
مثل اينجا آهني نيست
پس ببين يادت بمونه
کسي هم اينو ندونه
زنده بوديم اگه فردا
وعده ما لب دريا
تنهايي زماني به سراغم مي آيد که فراموش کنم ، خداوند بهترين مونس من است.
براي به دست آوردن چيزي که تا به حال نداشته ايد بايد چيزي بشويد که تا به حال نبوده ايد.
افکار به کلام تبديل مي شود ، کلام به عمل تبديل مي شود ، عمل به عادت ها تبديل مي شود ، عادت ها به شخصيت تبديل مي شود و شخصيت به سرنوشت تبديل مي شود .
سعي کن چيزي را که دوست داري به دست بياوري ، وگرنه مجبور خواهي شد چيزي را که به دست آورده اي دوست داشته باشي.
لبخند زدن در هنگام مصيبت نشان دهنده قدرت يک ذهن استوار است.
اگر اين لحظه را شاد باشم ، شانس شاد بودن لحظه بعد هم بيشتر است.
زندگي تعداد نفس هايي نيست که مي کشيم ، بلکه تعداد لحظات خوبي است که در آن به سر مي بريم.
نامت چيست؟؟؟
_ آدم ..
فرزند؟؟؟
_ من را نه مادري نه پدري ، بنويس اولين يتيم عالم خلقت
محل تولد؟؟؟
بهشت پاک
اينک محل سکونت؟؟؟
زمين خاک
آن چيست بر گرده نهادي؟؟؟
امانت است
قدت ؟؟؟
روزي چنان بلند که همسايه خدا،اينک به قدر سايه بختم به روي خاک
اعضاي خانواده؟؟؟
هواي خوب وپاک ،قابيل خشمناک ،هابيل زير خاک
روز تولدت؟؟؟
در روز جمعه اي ، به گمانم که روز عشق
رنگت؟؟؟
اينک فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟؟؟
رنگي به رنگ بارش باران ، که ببارد ز آسمان
جنست؟؟؟
نيمي مرا ز خاک ، نيم ديگر خدا
شغلت؟؟؟
در کاشت اميدم به روي خاک
شاکي تو؟؟؟
خدا
نام وکيل؟؟؟
آن هم فقط خدا
جرمت؟؟؟
يک سيب از درخت و سوسه
تنها همين؟؟؟
همين!!!
حکمت؟؟؟
تبعيد در زمين
ترسيده اي؟؟؟
کمي
ز چه؟؟؟
که شوم اسير خاک
آيا کسي به ملاقاتت آمده؟؟؟
بلي
که؟؟؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟؟
ديگر گلايه نه، ولي ....
ولي که چه ؟؟؟
حکمي چنين آن هم به يک گناه !!؟
دلتنگ گشته اي ؟؟؟
زياد
براي که ؟؟؟
تنها فقط خدا
آورده اي سند ؟؟؟
بلي
چه ؟؟؟
دو قطره اشک
داري تو ضامني ؟؟؟
بلي
چه کسي؟؟؟
تنها کسم خدا
در آخرين دفاع؟؟؟
مي خوانمش ، چنان که اجابت کند دعا
شعر از کيوان شاهبداغي
[22/5/1386- 1:19 ص] داستان عشق
[22/8/1385- 11:5 ع] نکته
[21/6/1385- 10:23 ص] ارزش انسان
[12/5/1385- 3:7 ص] وعده لب دريا
[21/4/1385- 11:52 ص] چند نکته
[15/3/1385- 7:50 ع] پرونده پدر
[9/3/1385- 12:6 ع] هر آنچه هستي بهترين باش
[آرشيو شده ها]
بازديد ديروز: 6 کل بازديد :5377
از رنگ آبي خوشم مياد ...... عاشق دريام..... و با شعراي شاملو و سهراب زندگي مي کنم.... و نوشته هاي اشو و شل سيلوراستاين رو خيلي دوس دارم
نام: | |
ايميل: | |








