يه روز يه وقتي به گل نيلوفر نگاه مي كردم ترس تموم وجودمو برداشت
كه شايد منم يه روز مثل گل نيلوفر بشم.
سريع از كنار مرداب دور شدم.
حالا وقتي كه مي بينم خودم مرداب شدم.دنبال يه گل نيلوفر مي گردم.
كه از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست.
اون خودشو وقف مرداب كرده..
***
زندگي گفت: كه اخر چه بود حاصل من؟
عشق فرمود:تا چه بگويد اين دل من!
عقل ناليد: كجا حل شود اين مشكل من ؟
مرگ خنديد: در اين خانه ي ويرانه ي من!!!!